داستان عشق الهام
-
تاریخ: 1391/12/27 ساعت: 0:38
همه چی از چت شروع شد ...
عاشقت خواهم ماند...
-
تاریخ: 1391/12/27 ساعت: 0:32
علي ساعت 8 از خواب بيدار شد. نميخواست از تخت بيرون بياد اما با بيحوصلگي از تخت خواب پائين آمد.باز اين بغض يك ساله داشت گلشو ميفشرد. نگاهي به آرزو انداخت هنوز خوابيده بود. آرام از اتاق بيرون رفت تا بساط صبحانه روآماده كنه بعد از آماده كردن صبحانه به اتاق خواب رفت تا آرزو رو بيدار كنه با صداي بلند گف...
یه داستان کوتاه اما تلخ.......
-
تاریخ: 1391/12/27 ساعت: 0:30
یه داستان کوتاه اما تلخ....... مترو ایستاد سوار شد.عجله ای برای نشستن نداشت. چون صندلی خالی زیاد بود.سرفرصت یه چند قدمی توی واگن قدم زدو یه جا انتخاب کردونشست. روبروش یه زنه میانسال و یه دختره جوان نشسته بودن که...... وای باور کردنی نبود!یعنی خودش بود!؟آره خودش بود.... پسره خاطرات تلخ گذشتشو تو ذهن...
عشق واقعی
-
تاریخ: 1391/12/27 ساعت: 0:28
از دبیرستان که بیرون اومدیم شمیم گفت:لادن موافقی به کافی شاپ برویم؟گفتم:کافی شاب؟گفت اره اره مگه بده؟ اخمی کردم و گفتم:به کلاس ما نمیخوره به کافی شاپ بریم. گفت به یک بار امتحانش می ارزه. گفتم: سر به سرم نگذار شمیم! اگر برادرم مرا ببینه پوستمو میکنه. میدونی که او خیلی متعصبه شمیم دست بر دار نبود. به...
عشق جدید
-
تاریخ: 1391/12/27 ساعت: 0:27
از يك طرف عذاب وجدان داشت واز سويي خوشحال بود. عذاب وجدان داشت چون به رابطه اش با سام براي هميشه پايان داده بود. سامي كه ۳ سال عاشقانه دوستش داشت سامي كه بارها به خاطرش آشوب به پا كرده بود.سامي كه به خاطرش از خيلي چيزها واز خيلي كس ها گذشته بود و خوشحال بود چون ديگه ميان خودش وعشق جديدش حمید هيچ م...
دلدادگی
-
تاریخ: 1391/12/27 ساعت: 0:24
همش چهار سالم بود یه دختر چشم عسلی با موهای بلند ومشکی،صورتم کمی آفتاب سوخته شده بود چون ظهرا توی کوچه توپ بازی میکردم صمیمی ترین دوستم پرستو بود که توی کوچه بازی میکردیمپرهام شش ساله برادر پرستو بود که باآن موهای پرپشت وقارچی و چشمای مشتاقش به من نگاه میکرد اون روز پرستو نیومده بود و من تنهایی توی...
یک داستان عاشقانه و واقعی...!!!
-
تاریخ: 1391/12/27 ساعت: 0:22
يکي بود يکي نبود يه پسر بود که زندگي ساده و معمولي داشت اصلا نميدونست عشق چيه عاشق به کي ميگن تا حالا هم هيچکس رو بيشتر از خودش دوست نداشته بود و هرکي رو هم که ميديد داره به خاطر عشقش گريه ميکنه بهش ميخنديد هرکي که ميومد بهش ميگفت من يکي رو دوست دارم بهش ميگفت دوست داشتن و عاشقي مال تو کتاب ه...
يه داستان زيباى عاشقانه
-
تاریخ: 1391/12/27 ساعت: 0:17
يه داستان زيباى عاشقانه...
بادها رفتندو ما هم میرویم از یادها.......
-
تاریخ: 1391/12/27 ساعت: 0:14
شهریور ١٣٨١ بود که با یه دختر آشنا شدم...
داستان عاشـــــقــانه ی کیارش با ساناز!!
-
تاریخ: 1391/12/27 ساعت: 0:06
این دو فرد عاشق یه چند سالی بود که با هم دوست بودنند و خیلی هم دیگرو دوست داشتند اینا خیلی کم همدیگرو می دیدند چون مادر پدر دختره خیلی بهش گیر می دادند و خیلی بهش حساس بودند و نمیذاشتند زیاد بره بیرون . یک روز پدر دختره می فهمه که دخترش (ساناز) دوست پسر داره و گوشیشو ازش می گیره یه چند روزی هم از خ...
داستان عاشقی شیوا...حتما بخونید
-
تاریخ: 1391/12/27 ساعت: 0:07
رفتم جلو در ک سیاوش(پسر داییم) و ببینم کسی پیشش بود منم رفتم کنارشون ازش پرسیدم چند سالته هم سن بودیم... چند روز بعد سیاوش و دیدیم ازش پرسیدم پسره چیزی بهت نگفته؟ ازش شمارمو خواسته بود ک گفته بود با کسی دوست نمیشه/اخه من 3 سالی میشد با هیچ پسری نبودم/دیگه حرفی نشد در موردش تا ی مدتی... ی شب ک همگ...